خرید بک لینک


بار سنگین روزها را بر دوش واژه ها می گذارم تا آنان با سیمرغ واژه ی خود که همان"رنج" است، پای در این کویر بی حاصل نهند و به مقصدی رهسپار شوند...مقصد!؟ دلم برای این طفلکی ها هم می سوزد...

برچسب: نویسنده: بهنام کاشانی تاريخ: پنجشنبه 9 تير 1401 ساعت: 16:57

شبی سرد در حوالی پاییز، خیابانی آکنده از مخروطی ها مرا با خود به مسیری دوردست در آنسوی خیال برد. شبی که ماه نیمه بود و عمر به نیمه بود و عشق در حال احتضار...شبی که چتر بود و اما باران نبود؛برگریزان در کوچه بود، اما عابر نبود؛ زخم خاطره بود اما درمان نبود؛و هنوز که هنوز است در این پاییز ها من بودم، اما او دیگر نبود...همیشه داستان همین بوده است؛ یکی بود یکی نبود...شاید روزگار همیشه برای یکی بهار باشد و برای یکی زمستان؛ اما برای ما فصلی بود که فصل پنجم است، کمی شبیه پاییز ولی ناپیدا و غریب... فصلی دورافتاده و بی رهگذر... مظلوم و کم حرف و خسته... فصلی که در نزدیکی خویش هجرت درناها را هم به خواب خود نخواهد دید.همیشه هستی ما را در ترازوی خویش، چند سیری کم کشید و پله ی دیگر  ترازو پایین بود. پایین بودن او از بالا بودن ما بالاتر بود؛ ما سبک بودیم و معلق در هوا و آنطرف سنگین بود و پای استوار بر خاک... و ما همیشه محکوم به معلق بودن بین زمین و آسمان...و حال پرسش این است که چرا در روزگار ما معجزه موجودی در کتابهاست؟!چرا در روزگار ما پلی از پاییز به بهار نیست؟!چرا در روزگار ما هیچ آرزویی زاده نمیشود؟!و چرا در روزگار ما، ما را رهایی از امتحانات نیست؟! برچسبها: گاه نوشت

برچسب: نویسنده: بهنام کاشانی تاريخ: پنجشنبه 9 تير 1401 ساعت: 16:57

صفحه بندی